تبليغاتX
شما در روزهای اخر زندگی می کنید
When we shall see him, there is no beauty that we should desire him
بزودی شهادت زندگی خودم را خواهم نوشت که ایمان دارم هزاران بار بهتر از بحث با دوستان مسلمان خواهد بود , و تا نشانه ای باشد برای ایندگان که نجاری یهودی که 2000 سال پیش او را به صلیب کشیدند و او بعد از سه روز از مردگان برخاست با یک جوان ایرانی در کانادا چه کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:0  توسط یک مسیحی  | 

                                     

                            http://www.christiananswers.net/dictionary/tabernacle.html    این لینک را نگاه کنید,خالی از لطف نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:27  توسط یک مسیحی  | 

Sunset Animation 1

زندگي                                                                       

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

زندگي جزبه دستي است كه مي چيند

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست

خبر رفتن موشك به فضا

لمس تنهايي ماه

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر

زندگي شستن يك بشقاب است

زندگي يافتن سكه ده شاهي در جوي خيابان است

زندگي مجذور آينه است

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ساده و يكسان نفس هاست

 . . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:35  توسط یک مسیحی  | 


چرا مسیح... مگر ایمان به خدا کافی نیست؟

 
مالکوم استیِر

 

این مطلب برای بسیاری سؤال‌برانگیز است که چرا تأکید مسیحیت بر این است که باید همۀ انسان‌ها به مسیح ایمان آورند. آن‌ها می‌گویند: «مگر ایمان به خدا کافی نیست؟ همچنین عیسی مسیح دو هزار سال پیش بر روی زمین آمد، پیغام او چه ربطی به زندگی امروز دارد؟»

جواب کتاب‌مقدس این است که ایمان به خدا کافی نیست! خود مسیح می‌فرماید: «به خدا ایمان داشته باشید، به من نیز ایمان داشته باشید» (انجیل یوحنا ۱۴:‏۱). چرا؟ از یک لحاظ می‌شود گفت که اعتقاد به خدا یک چیز مثبت است، اما کتاب‌مقدس

می‌فرماید: «تو ایمان داری که خدا یکی است. نیکو می‌کنی! حتی دیوها نیز اینگونه ایمان دارند و از ترس به‌ خود می‌لرزند!» (یعقوب ۲:‏۱۹). کتاب‌مقدس تعلیم می‌دهد که به‌خاطر گناه، همه از خدا جدا شده‌اند و هیچ تماسی با خدا ندارند: «هان دست خداوند کوتاه نیست تا نرهاند و گوش او سنگین نی تا نشنود. لیکن خطایای شما در میان شما و خدای شما حایل شده است و گناهان شما روی او را از شما پوشانیده است تا نشنود» (اشعیا ‏‏‏‏‏۵۹:‏۱ و ‏۲). بنابراین با اعتقاد داشتن به خدا هیچ سودی عاید ما نمی‌شود مگر اینکه این دیوار گناه برداشته شود و از طریق یک رابطۀ زنده خدا را بشناسیم.

کاملاً روشن است که ما نمی‌توانیم خدا را بشناسیم مگر اینکه خدا طبق اراده‌اش خود را بر ما آشکار سازد. ولی خبر خوش کتاب‌مقدس این است که خدا به‌وسیلۀ عیسی مسیح همین کار را انجام داده است. خدا خود را به‌طرق مختلف به بشر شناسانیده است ولی مکاشفۀ کامل خدا عبارت است از تجلی او در شخصیت عیسای مسیح. خدا خود را در عیسای مسیح که در انجیل "صورت خدای نادیده" خوانده شد به‌طور کامل ظاهر ساخت (کولسیان ‏۱:‏۱۵) و شکل انسان به‌خود گرفت.

مسیح به‌ دو دلیل مهم با دیگران فرق دارد. دلیل اول، به ذات او و دلیل دوم به کارش مربوط می‌شود. پس باید پرسید، مسیح کیست و برای ما چه کار کرده است؟ در انجیل یوحنا فصل اول، سه لقب به مسیح اختصاص داده شده است. که آن‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

۱- کلام خدا

«در آغاز کلام بود و کلام با خدا بود و کلام، خدا بود» (آیه ۱). پس مسیح از ازل وجود داشته است. در سِفر پیدایش فصل اول که دربارۀ آفرینش است می‌گوید: «خدا گفت ... بشود و ... شد»، در واقع تأیید این حقیقت است زیرا یوحنا اضافه می‌کند: «همه چیز به‌واسطۀ او پدید آمد و از هر آنچه پدید آمد، هیچ چیز بدون او پدیدار نگشت» (آیه ۳). حالا شگفت‌انگیزترین حقیقت این است که همین «کلام، انسان خاکی شد و در میان ما مسکن گزید» (آیه ۱۴). مسیح، کلام مجسم‌شدۀ خداست و همین کلام ابدی خدا در رحم مریم لباس بشری پوشید و به‌صورت عیسی مسیح ظاهر شد.

کلام چیست؟ کلام آن حرفی است که از دهان ما صادر می‌شود. پس عیسی مسیح، کلام خدا است که از ذات خدا صادر شده است. کلام شخصیت، احساسات و منظور گوینده را نمایان می‌سازد. به‌قول معروف، تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. مسیح، کلام خدا، شخصیت و اخلاق و صفات خدا را به ما ظاهر کرد. بنابراین وقتی انجیل می‌فرماید که مسیح کلام خداست، منظورش فقط سخنان مسیح نیست بلکه موضوع این است که تمام وجود مسیح آن کلام می‌باشد و خدای پدر از تمام وجود این شخص با ما سخن می‌گوید. «در گذشته، خدا بارها و از راه‌های گوناگون به‌واسطۀ پیامبران با پدران ما سخن گفت، اما در این زمان‌های آخر به‌‌واسطۀ پسر خود با ما سخن گفته است» (عبرانیان ۱:‏۱ و ۲).

۲- پسر خدا

قسمت دوم آیه ۱۴ می‌فرماید: «و ما بر جلال او نگریستیم‏، جلالی در خور آن پسر یگانه که از جانب پدر آمد، پر از فیض و راستی». این اصطلاح مفهوم روحانی دارد و نه جسمانی و نشان می‌دهد که عیسی مسیح می‌تواند واقعاً ذات و ماهیت خدا را برای بشر ظاهر سازد و مظهر کامل او باشد. فقط پسر خدا می‌تواند خصوصیات و صفات واقعی پدر آسمانی را به بشر نشان دهد. «هیچ کس هرگز خدا را ندیده است. اما آن خدای یگانه (یا پسر یگانه) که در بر پدر است، همان او را شناسانید» (آیه ۱۸). پس مسیح به‌دنیا آمد تا خدای پدر را به ما بشناساند.

البته فرق مسیح با دیگران این است که او دارای دو جنبه بود یعنی الوهیت و انسانیت. او یک انسان واقعی بود و همانند یک انسان غذا می‌خورد، می‌خوابید و حتی وسوسه می‌شد اما در عین حال بدون گناه بود. ولی او جنبه الهی هم داشت و با خدا یکی بود. ظهور مسیح در دنیا در واقع آمدن خدا در میان بشر بود و نام "عمانوئیل" یا "خدا با ما" که به مسیح داده شد این حقیقت را آشکار می‌سازد. «زیرا الوهیت و همۀ کمالش به‌صورت جسمانی در مسیح ساکن است» (کولسیان ۲:‏۹). ظاهراً در انجیل یوحنا تناقض وجود دارد چون ۱:‏۱۸ می‌گوید: «هیچ کس هرگز خدا را ندیده است» و در ۱۴:‏‏۷ مسیح می‌فرماید: «او را دیده‌اید»! ولی خودش توضیح می‌دهد: «کسی که مرا دیده، پدر را دیده است» (۱۴:‏‏۹). پس این لقب همبستگی و یگانگی عیسی را با خدای پدر نشان می‌دهد و به همین دلیل عیسی صفات خدا را به خود نسبت می‌داد. تنها مسیح است که ادعای الوهیت می‌کند. شخصیت‌های بنیانگذار مذاهب دیگر تا این اندازه مهم نیستند چون پیروان‌شان بر تعلیمات آن‌ها تأکید بسیار می‌کنند ولی در مورد مسیح این چنین نیست. نکتۀ اصلی تعلیمات مسیح شخص خودش است به همین منظور او می‌گوید: «شما مرا که می‌دانید؟» (لوقا ۹:‏‏۲۰). مسیح هیچ‌گاه نگفت راه این است و یا راه آن است بلکه می‌فرماید: «من راه و راستی و حیات هستم، هیچ کس جز به‌واسطۀ من نزد پدر نمی‌آید» (یوحنا ۱۴:‏۶). در نتیجه، مسیح با دیگران فرق دارد.

همچنین مسیح به‌علت کاری که انجام داد نیز با دیگران تفاوت دارد. ما نه فقط به یک مکاشفۀ کامل احتیاج داشتیم تا خدایی را که نمی‌شود دید "ببینیم" بلکه به‌خاطر گناه و جدایی انسان از خدا به نجات محتاج بودیم. مثلاً شخصی که در حال غرق ‌شدن است و شنا بلد نیست در وهلۀ اول به تعلیم در مورد شنا احتیاج ندارد بلکه به یک غریق نجات! نیاز اصلی ما در وهلۀ اول تعلیم نیست بلکه نجات از اثرات گناه می‌باشد. بنابراین با اینکه زندگی عیسی مسیح مهم است ولی می‌شود گفت اصل موضوع، کار مسیح بر روی صلیب است. بنابراین در یوحنا فصل ۱، یک اصطلاح دیگر هم برای مسیح پیدا می‌شود.

۳- برۀ خدا

یحیی چون عیسی را دید گفت: «این است برۀ خدا که گناه از جهان برمی‌گیرد!» (آیه ۲۹). پس مسیح نه فقط آمد تا خدا را برای ما آشکار کند بلکه تا ما را به‌وسیلۀ مرگش نجات دهد، «زیرا مسیح ... یک بار برای گناهان رنج کشید، پارسایی برای بدکاران، تا شما را نزد خدا بیاورد» (اول پطرس ۳:‏۱۸). مسیح به‌وسیلۀ مرگ فداکارانه خود ما را با خدا آشتی ‌داد و مجازات گناهان ما را بر خود گرفت. خدا قدوس است و از گناه بشر صرف‌نظر نمی‌کند. چون خدا عادل است گناهکاران را نخواهد بخشید مگر اینکه مجازات گناهان‌شان پرداخت شود. لازمۀ عدالت خدا این است که گناه مجازات شود پس مسیح با فدا ساختن جان خود مجازاتی را که ما مستحق آن بودیم تحمل کرد و جایگزین ما شد. از طریق قربانی مسیح که مجازات گناهان ما را پرداخت، عدالت اجرا شد.

مسیح چند بار با شاگردانش راجع به مرگش صحبت کرده بود ولی مثل اینکه آن‌ها نفهمیدند که منظورش چه بود. آن‌ها در فکر نجات بودند ولی نجاتی که مد نظر آن‌ها بود نجات سیاسی و استقلال از ظالم آن زمان یعنی دولت روم بود.

چه نوع نجاتی؟

بدون شک یکی از جالب‌ترین حوادث انجیل همان حادثه‌ای است که در روز قیام عیسی مسیح رخ داد. بعد از مصلوب شدن مسیح دو نفر از حواریونش با قلبی محزون و مملو از یأس و ناامیدی، از اورشلیم به‌طرف دهکده خودشان، عمائوس در حال سفر بودند. «همچنان که سرگرم بحث و گفتگو بودند، عیسی نزد آن‌ها آمد و با ایشان همراه شد. اما او را نشناختند زیرا قدرت تشخیص از ایشان گرفته شده بود. از آن‌ها پرسید:‏ "در راه، دربارۀ چه گفتگو می‌کنید؟" آن‌ها با چهره‌هایی اندوهگین، خاموش ایستادند. آنگاه یکی از ایشان که کلئوپاس نام داشت، در پاسخ گفت:‏ "آیا تو تنها شخص غریب در اورشلیم هستی که از آنچه در این روزها واقع شده بی‌خبری؟" و عیسی پرسید:‏ "کدام واقعه؟" گفتند:‏ "آنچه بر عیسای ناصری گذشت. او پیامبری بود که در پیشگاه خدا و نزد همۀ مردم، کلام و اعمال پر قدرتی داشت. سران کاهنان و بزرگان ما او را سپردند تا به مرگ محکوم شود و بر صلیبش کشیدند. اما ما امید داشتیم او همان باشد که می‌بایست اسرائیل را رهایی بخشد"» (لوقا ۲۴:‏۱۵-‏‏۲۱). همین حرف‌ها نشان می‌دهد که چقدر در اشتباه بودند. آن‌ها منتظر آمدن مسیح بودند تا آن‌ها را از ظلم آزاد سازد. اما حالا رهبری را که فرض می‌کردند قادر است آن‌ها را آزاد سازد کشته شده و تمام امیدشان نقش بر آب شده است. در این بین عکس‌العمل مسیح جالب است، «آنگاه به ایشان گفت:‏ "ای بی‌خردان که دلی دیر فهم برای باور کردن گفته‌های انبیا دارید! آیا نمی‌بایست مسیح این رنج‌ها را ببیند و سپس به جلال خود درآید؟" سپس از موسی و همۀ انبیا آغاز کرد و آنچه را که در تمامی کتب مقدس دربارۀ او گفته شده بود، برای‌شان توضیح داد» (۲۵-‏‏۲۷). مسیح می‌خواست نشان دهد که نه فقط مرگش شانسی و یا اتفاقی نبود بلکه درست مطابق پیشگویی‌های تورات و طبق نقشۀ خدا بود. سرانجام این دو نفر به خانه رسیدند و سر سفره در حضور مسیح «چشمان ایشان گشوده شد و او را شناختند» (آیه ۳۱).

ولی چرا مسیح مرد؟ همان روز در حضور شاگردانش مسیح زنده به این سؤال جواب می‌دهد. «آنگاه به ایشان گفت:‏ "این همان است که وقتی با شما بودم، می‌گفتم. اینکه تمام آنچه در تورات موسی و کتب انبیا و مزامیر دربارۀ من نوشته شده است، باید به حقیقت پیوندد". سپس، ذهن ایشان را روشن ساخت تا بتوانند کتب مقدس را درک کنند. و به ایشان گفت:‏ "نوشته شده است که مسیح رنج خواهد کشید و در روز سوم از مردگان برخواهد خاست، و به‌نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ قوم‌ها موعظه خواهد شد"...» (۴۴-‏‏۴۷). ای کاش آن دو نفر و بقیه شاگردان می‌دانستند که مسیح در حقیقت در فکر نجات و آزادی از ظلم بوده اما نیاز انسان در وهلۀ اول نجات از محکومیت و مجازات از گناه است و نه نجات سیاسی، اجتماعی و یا اقتصادی. و این نیاز شامل حال همۀ انسان‌ها و در هر عصری می‌باشد. به همین جهت مسیح می‌فرماید: «... به همۀ قوم‌ها موعظه خواهد شد...».

امروز مسیح زنده است و ما در این ایام مرگ و قیامش را جشن می‌گیریم. مسیح زنده ما را دعوت می‌کند که پیش او رفته و نجات بیابیم: «بیائید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید» (متی ۱۱:‏۲۸). و باز هم به‌قول مسیح اگر ما می‌خواهیم به خدا احترام بگذاریم پس به مسیح هم احترام خواهیم گذاشت «تا همه پسر را حرمت گذارند، همان‌گونه که پدر را حرمت می‌نهند. زیرا کسی که پسر را حرمت نمی‌گذارد، به پدری که او را فرستاده است نیز حرمت ننهاده است» (یوحنا ۵:‏۲۳). در ابتدای این مقاله به چند آیه از یوحنا فصل ۱ مراجعه کردیم. اجازه بدهید در خاتمه به دو آیه در آخر این کتاب اشاره کنم. در مورد هدف این کتاب یوحنا می‌فرماید: «عیسی آیات بسیار دیگر در حضور شاگردان به ظهور رسانید که در این کتاب نوشته نشده است. اما این‌ها نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی همان مسیح، پسر خداست و تا با این ایمان، در نام او حیات داشته باشید» (یوحنا ۲۰:‏۳۰ و ‏‏۳۱). خدا کند که همۀ ما به‌قول پطرس قبول کنیم که «در هیچ کس جز او نجات نیست، زیرا زیر آسمان نامی جز نام عیسی به آدمیان داده نشده تا بدان نجات یابیم» (اعمال ۴:‏۱۲) و در انتها مسیح می‌فرماید: «به خدا ایمان داشته باشید، به من نیز ایمان داشته باشید» (یوحنا ۱۴:‏۱).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:7  توسط یک مسیحی  | 

 

پرهیز از شهوت

در این آیات‌، عیسی توجه خود را از فرمان ششمِ ده‌فرمان موسی‌، به فرمان هفتم معطوف می‌دارد، یعنی از نهی از قتل به نهی از زنا.

«شنیده‌اید که به اولین گفته شده است زنا مکن‌. لیکن من به شما می‌گویم هر کس به زنی نظر شهوت اندازد، هماندم دردل خود با او زنا کرده است‌. پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند، قلعش کن و از خود دور انداز، زیرا تو را بهتر آن است که عضوی از اعضایت تباه گردد از آنکه تمام بدنت در جهنم افکنده شود. و اگر دست راستت تو را بلغزاند، قطعش کن و از خود دور انداز، زیرا تو را مفیدتر آن است که عضوی از اعضای تو نابود شود، از آنکه کل جسدت در دوزخ افکنده شود.»

رابی‌های یهود در این مورد نیز می‌کوشیدند تا گسترۀ فرمانِ "زنا مکن‌" را محدود سازند. از آنجا که گناهِ طمع به زوجۀ مردی دیگر در فرمان دهم از ده‌فرمان آمده‌، برای رابیها آسان می‌نمود که حکم هفتم را نادیده بینگارند. طبق تعلیم ایشان‌، تا زمانی که خودشان و مریدانشان از خودِ عمل زنا اجتناب می‌کردند، حکم هفتم را رعایت کرده‌اند. بدینسان‌، محدودۀ گناه جنسی را تنگ و محدودۀ پاکی جنسی را گسترش می‌دادند.

اما عیسی تعلیم متفاوتی داد. او محدودۀ نهی الهی را گسترش داد. او فرمود که معنی واقعی حکم خدا بسی گسترده‌تر از پرهیز از خودِ عمل جنسی است‌. همانطور که نهی از قتل شامل پرهیز از افکار خشم‌آلود و گفتار اهانت‌آمیز می‌شود، نهی از زنا نیز شامل نگاهها و افکار شهوانی می‌گردد. ما با "گفتارمان‌" می‌توانیم مرتکب قتل شویم‌؛ با "قلب‌" یا فکرمان نیز می‌توانیم مرتکب "زنا" شویم‌.

اگر در این مورد به بحث و جدل بپردازیم و بگوییم که منظور عیسی شهوت‌رانی مرد نسبت به زن بوده و نه بالعکس‌، یا هواس‌رانی مرد متأهل بوده و نه مرد مجرد، درست به‌دنبال همان کلاههای شرعی رفته‌ایم که فریسیان به‌دنبالش بودند و عیسی محکومشان می‌کرد. تأکید عیسی این است که هر نوع عمل جنسی که در عمل غیراخلاقی است‌، در نگاه و فکر نیز غیراخلاقی است‌.

آنچه که درکش به‌طور خاص مهم است‌، ارتباطی است که عیسی میان نگاه شهوت‌آلود به یک زن و ارتکاب زنا با او در دل برقرار می‌کند. همین ارتباط میان چشم و دل است که سبب می‌شود عیسی در دو آیه بعدی (آیه‌های ۲۹ و ۳۰) دستورالعمل‌هایی بسیار عملی در مورد پاکی جنسی بدهد. استدلال عیسی اینچنین است‌: اگر نگاه شهوانی معادل زنا در دل است‌، یا به‌سخنی دیگر، زنای قلبی نتیجۀ زنای چشمی است (چرا که چشم جسمانی چشم دل را تحریک می‌کند)، تنها راه برای حل مشکل‌، در سرآغاز آن است‌، یعنی در چشمان‌.

اعمال شرم‌آور به‌دنبال خیال‌پردازیهای شرم‌آور می‌آید؛ خیال‌پردازیها نیز به‌دنبال بی‌بند و باری چشمْ شعله‌ور می‌شود. قوه تخیل نیرومند ما (که یکی از خصوصیاتی است که انسان را از حیوانات متمایز می‌سازد) عطیه‌ای است گرانبها از سوی خدا. هیچیک از آثار هنری جهان‌، و هیچیک از کارهای شریف و والای انسانها بدون آن میسر نمی‌گردید. قوه تخیل ما کیفیت زندگی‌مان را غنی می‌سازد. اما تمامی عطیه‌های الهی باید مسئولانه به‌کار گرفته شود، چرا که خیلی آسان در معرض انحطاط و سوءاستفاده قرار می‌گیرند. در مورد قوه تخیلمان نیز قطعاً اینچنین است‌. تصور نمی‌کنم که هیچ بشری در ورطۀ گناهان جنسی بیفتد مگر اینکه اول دریچه هوس را از طریق چشمان خود بگشاید. به‌همین شکل‌، مرد یا زنی اگر توانسته تسلط بر خواسته‌های جنسی را در عمل بیاموزد، دلیلش این بوده که چشم جسم و قوه تخیل را تحت تسلط در آورده است‌.

اما شاید در اینجا بی‌مناسبت نباشد که به نحوۀ لباس پوشیدن زنان اشاره کنیم‌. پوشیدن لباس‌های زیبا یک چیز است و پوشیدن لباس به‌منظور جلب توجه و جذب مردان چیزی دیگر. خانمها تفاوت این دو را می‌دانند؛ ما مردان نیز می‌دانیم‌.

این بحث ما را به آیه‌های ۲۹ و ۳۰ هدایت می‌کند: «اگر چشم راستت تو را بلغزاند...» در ظاهر، کندن چشم یا دست یا پایی که خطا کرده‌، حکمی است بسیار تکان‌دهنده‌. فقط مسیحیان انگشت‌شماری که غیرتشان از عقلشان فراتر رفته بود، این گفته عیسی را به‌صورت "تحت‌اللفظی‌" تعبیر کرده‌اند و خود را ناقص‌العضو ساخته‌اند.

حکم مربوط به کندن چشمان‌، دستان‌، و پایهای گناه‌آلود، نمونه‌ای است از کاربرد زبان مجازی توسط خداوند ما. آنچه مورد تأکید او بود، نه قطع اعضای بدن در معنای لغوی آن‌، بلکه انکار نیرومندانه هوا و هوس نفس بود. نه قطع اندامها، بلکه "میراندن‌" هوس‌ها راه تقدسی است که او تعلیم می‌داد. و "میراندن‌" یا "برداشتن صلیب‌" برای پیروی از عیسی‌، یعنی پشت کردن به اعمال گناه‌آلود، آن هم با چنان قاطعیتی که گویی برای آنها مرده‌ایم‌، گویی آنها را به مرگ سپرده‌ایم (مرقس ۸:‏۳۴؛ رومیان ۸:‏۱۳؛ غلاطیان ۵:‏۲۴؛ کولسیان ۳:‏۵).

اما این مفهوم در عمل شامل چه کاری است‌؟ اجازه بدهید فرمایش عیسی را کمی بسط بدهیم و آن را تعبیر کنیم‌؛ معنی گفته عیسی در واقع چنین چیزی است‌: «اگر چشمت باعث گناه توست‌، چونکه وسوسه از طریق چشمانت و چیزهایی که می‌بینی به سراغت می‌آید، آنها را در آور. یعنی نگاه نکن‌! طوری زندگی کن که گویی چشمانت را در آورده‌ای و دور انداخته‌ای‌، و الان کوری و نمی‌توانی چیزهایی را ببینی که قبلاً باعث می‌شد گناه بکنی‌.

همینطور، اگر دست یا پایت باعث گناه توست‌، چونکه وسوسه از طریق دستهایت (یعنی کارهایی که می‌کنی‌) یا پایهایت (یعنی جاهایی که می‌روی‌) به‌سراغت می‌آید، آنها را قطع کن‌! یعنی دست به آن کارها نزن‌! به آن جاها نرو! طوری زندگی کن که گویی دست و پایت را قطع کرده‌ای و دور انداخته‌ای‌، و الان فلج هستی و نمی‌توانی کارهایی را بکنی یا به جاهایی بروی که قبلاً باعث گناهت می‌شد.» این است معنی "میراندن‌."
نمی‌دانم آیا در طول تاریخ‌، نسلی بوده است که به این تعالیمِ عیسی همچون نسل ما نیازمند بوده باشد، نسلی که اینچنین در معرض کثافاتِ مجلات و فیلم‌های مستهجن (پورنوگرافی‌) قرار دارد؟

پورنوگرافی برای مسیحیان (و البته برای هر انسانی با عقل سلیم‌) اهانت‌بار است‌، نخست و بیش از هر چیز، به‌خاطر اینکه ارزش انسانی زن را تا حد یک ابزار سکسی پایین می‌آورد، و نیز به‌خاطر اینکه به تماشاگرانِ این تصاویر، محرک‌های غیرطبیعی جنسی ارائه می‌دهد. اگر در زمینه تسلط بر خواسته‌های جنسی‌مان مشکلی داریم‌، اگر پایهایمان ما را به دیدن این فیلمها می‌برد، اگر دستانمان ما را به ورق زدنِ این مجلات می‌کشاند، و اگر چشمانمان از دیدن عکسهایی که به ما عرضه می‌شود لذت می‌برد، در اینصورت نه فقط گناه می‌کنیم‌، بلکه عملاً نگون‌بختی را به‌سوی خود فرا می‌خوانیم‌.

اطاعت از این حکم عیسی مستلزم مقداری "قطع عضو" می‌باشد. باید برخی چیزها را از زندگی خود دور کنیم‌، چیزهایی که منبع وسوسه می‌باشند، یا می‌توانند به‌راحتی تبدیل به منبع وسوسه شوند. به زبانی مجازی‌، باید چشم‌، دست‌، یا پای خود را قطع کنیم‌، بدین معنا که از خواندن برخی مطالب و دیدن بعضی فیلمها و رفتن به برخی جاها خودداری کنیم‌. اگر چنین کنیم‌، ممکن است در نظر برخی از اطرافیانمان‌، متعصب و تنگ‌نظر بنماییم‌. تنها سؤال این است که آیا حاضریم به‌خاطر منافع ابدی‌، این تمسخر را تحمل کنیم یا نه‌.

موضع عیسی در این زمینه کاملاً روشن بود. به فرمودۀ او بهتر است که عضوی از بدن را از دست بدهیم و ناقص وارد حیات شویم‌، از اینکه تمام بدن را حفظ کنیم اما به جهنم برویم‌؛ بهتر است از برخی امکاناتی که این زندگی در اختیارمان می‌گذارد چشم‌پوشی کنیم تا وارد حیات واقعی شویم‌. بدیهی است که این تعلیم کاملاً بر خلاف معیارهای مدرن است که در آن همه چیز مجاز شمرده می‌شود. این تعلیم بر این باور استوار است که ابدیت بسی مهم‌تر از امور گذرا است‌. تنها تصمیمی که باید بگیریم‌، صرفاً این است که آیا می‌خواهیم برای این دنیا زندگی کنیم یا برای عالم آینده‌؛ آیا می‌خواهیم همرنگ جماعت شویم یا همرنگ عیسی‌؟

وفاداری در ازدواج (آیات ۳۱ و ۳۲)

سومین "آنتی‌تز"، یعنی موضوع طلاق، به‌طور طبیعی به‌دنبال دومین آنتی‌تز، یعنی موضوع زنا می‌آید. عیسی در اینجا می‌فرماید که در برخی شرایط‌، ازدواج مجدد برای شخصی که طلاق گرفته‌، به‌منزله زناست‌. این آنتی‌تز سوم اساساً فراخوانی است به وفاداری در ازدواج‌.

«و گفته شده است هر که از زن خود مفارقت جوید، طلاقنامه‌ای بدو بدهد. لیکن من به شما می‌گویم هر کس به‌غیر علت زنا زن خود را از خود جدا کند، باعث زنا کردن او می‌باشد و هر که زن مطلقه را نکاح کند، زنا کرده باشد» (متی ۵:‏۳۱ و ۳۲).

عیسی در مورد طلاق تعلیم کامل‌تری داد که در باب ۱۹ متی آمده است‌:

«پس فریسیان آمدند تا او را امتحان کنند و گفتند: آیا جایز است مرد زن خود را به هر علتی طلاق دهد؟ او در جواب ایشان گفت‌: مگر نخوانده‌اید که خالق در ابتدا ایشان را مرد و زن آفرید. و گفت از اینجهت مرد پدر و مادر خود را رها کرده‌، به زن خویش بپیوندد و هر دو یک تن خواهند شد. بنابراین‌، بعد از آن دو نیستند بلکه یک تن هستند. پس آنچه را خدا پیوست‌، انسان جدا نسازد. به وی گفتند: پس از بهر چه موسی امر فرمود که زن را طلاق‌نامه دهند و جدا کنند. ایشان را گفت‌: موسی به‌سبب سنگدلی شما شما را اجازت داد که زنان خود را طلاق دهید، لیکن از ابتدا چنین نبود. و به شما می‌گویم هر که زن خود را به‌غیر علت زنا طلاق دهد و دیگری را نکاح کند، زانی است و هر که زن مطلقه را نکاح کند، زنا کند» (متی ۱۹:‏۳-۹).

بر اساس اطلاعاتی که در دست است‌، می‌دانیم که در مورد طلاق، اختلاف عمیقی میان مکاتبِ دو عالم الهی یهود، هیلِل و شَمّای‌، وجود داشت‌. رابی شمای موضعی سختگیرانه داشت و بر اساس تثنیه ۱:‏۲۴ تعلیم می‌داد که تنها دلیل موجه برای طلاق، بروز یک خطای فاحشِ زناشویی می‌باشد، امری آشکارا "ناشایسته‌" و "زننده یا ناهنجار." (تثنیه ۱:‏۲۴ می‌فرماید: "چون کسی زنی گرفته‌، به نکاح‌خود در آورد، اگر در نظر او پسند نیاید از اینکه چیزی ناشایسته در او بیابد، آنگاه طلاق‌نامه‌ای نوشته‌، به‌دستش دهد...") اما رابی هیلل دیدگاهی مسامحه‌آمیز و سهل‌نگرانه داشت‌. طبق نوشتۀ یوسفوس‌، تاریخ‌نگار یهودی‌، دیدگاه هیلل‌، دیدگاه رایج آن روزگار بود، و مرد می‌توانست به "هر علتی‌" زن خود را طلاق دهد. گرچه هیلل نیز معتقد بود که علت طلاق باید امری "ناشایسته‌" باشد، اما این کلمه را در گسترده‌ترین شکل ممکنه تفسیر می‌کرد، طوری که بی‌اهمیت‌ترین خطاهای زن را نیز شامل می‌شد.

برای مثال‌، اگر زن خطایی در آشپزی مرتکب می‌شد و غذای شوهر را می‌سوزاند، یا اگر به‌خاطر قیافه‌اش علاقه شوهرش نسبت به او از بین می‌رفت و عاشق زن زیباتری می‌شد، همۀ اینها امور "ناشایسته‌" به‌حساب می‌آمد و طلاق زن را موجه می‌ساخت‌. ظاهراً فریسیان جذب تسامح و سهل‌نگری هیلل بودند؛ این را از شکل سؤالشان می‌توان دریافت‌: «آیا جایز است مرد زن خود را به هر علتی طلاق دهد؟» (۱۹:‏۳). به‌سخنی دیگر، ایشان می‌خواستند بدانند که عیسی در زمینه این بحثِ روز، جانب کدام مکتب را می‌گیرد، مکتب سختگیرانه‌، یا مکتب تسامح و سهل‌نگری‌.

پاسخ خداوند ما به سؤال ایشان شامل سه قسمت می‌شود. بررسی آنها به‌صورت جداگانه و به‌همان ترتیبی که بیان شده‌، نکات بسیاری را روشن می‌سازد. در هر قسمت‌، عیسی موضعی متفاوت با فریسیان اتخاذ نمود.

الف‌) توجه فریسیان معطوف به علل موجه طلاق بود و توجه عیسی معطوف به نهاد ازدواج‌.

سؤال ایشان طوری طرح‌ریزی شده بود که عیسی را بر آن دارد تا دلایل موجه و مشروع برای طلاق را بیان دارد. یک مرد تحت چه شرایطی می‌تواند زن خود را طلاق دهد؟ آیا یک علت کافی است‌، یا چندین علت‌، یا به‌خاطر هر علتی‌؟

پاسخ عیسی در واقع پاسخ نبود. او از پاسخ به سؤال ایشان سر باز زد. به‌جای آن‌، یک ضد-سؤال مطرح کرد در بارۀ نظرشان در زمینه کلام خدا. او توجه ایشان را به کتاب پیدایش جلب کرد، هم به خلقت بشر به‌شکل مرد و زن (باب ۱)، و هم به نهاد ازدواج (باب ۲) که طی آن مرد والدین خود را ترک گفته‌، به زن خود می‌پیوندد و آن دو یک تن می‌گردند. از این تعریف کتابمقدسی چنین بر می‌آید که ازدواج هم حالت انحصاری دارد ("مرد... زن خویش‌") و هم دائمی ("با زن خویش خواهد پیوست‌").

عیسی در توضیحات خود، بر این دو جنبۀ ازدواج تأکید می‌گذارد (۱۹:‏۶). نخست اینکه «بنابراین‌، بعد از آن دو نیستند، بلکه یک تن هستند»، و دوم «پس آنچه را خدا پیوست‌، انسان جدا نسازد.» بدینسان‌، ازدواج بنا بر تفسیری که خداوندمان از سرچشمۀ آن به‌دست می‌دهد، نهادی است الهی که از طریق آن خدا دو انسان را یکی می‌سازد، انسانهایی که به‌طور قطع و علنی باید والدین خود را ترک گویند تا یک واحد جدید اجتماعی به‌وجود آورند و "یک تن‌" گردند.

ب‌) فریسیان راه حل موسی را برای طلاق یک حکم می‌پنداشتند؛ عیسی آن را مجوزی می‌شمرد به‌جهت سختدلی انسانها.

در مقابل تشریح و تفسیری که عیسی از نهاد ازدواج و حالت دائمی آن به‌دست داد، فریسیان این سؤال را مطرح کردند: «پس از بهر چه موسی امر فرمود که زن را طلاق‌نامه دهند و جدا کنند؟» (۱۹:‏۷). عیسی در موعظه بالای کوه مشابه همین گفته را از تعلیم فقها نقل قول می‌کند و می‌فرماید: «و گفته شده است هر که از زن خود مفارقت جوید، طلاق‌نامه‌ای بدو بدهد» (۵:‏۳۱).

این هر دو جمله برداشتهای مخدوش از راه حل موسی بود، برداشتهایی که به‌طور خاص نشان‌دهندۀ بی‌توجهی فریسیان به نص اصلی کلام خدا و مقصود واقعی آن می‌باشد. آنان تأکید اصلی را بر "طلاق‌نامه‌" می‌گذاردند، گویی این مهم‌ترین بخش از راه حل موسی است‌؛ تازه‌، طلا‌نامه و طلاق را نیز "حکم‌" موسی قلمداد می‌کردند.

مطالعۀ دقیق تثنیه ۲۴:‏۱-۴ نکاتی کاملاً متفاوت را آشکار می‌سازد. نخست‌، تمام این آیات به‌صورت جملات شرطی هستند. آنها را می‌توان اینگونه ساده‌نویسی کرد: "وقتی مردی زنی را به‌همسری اختیار کرد، "اگر" امری ناشایست در او یافت‌، و "اگر" طلاق‌نامه‌ای به او بدهد و او را طلاق دهد و زن خانۀ او را ترک کند، و "اگر" آن زن مجدداً ازدواج نماید، و "اگر" شوهر دومش نیز به او طلاق‌نامه بدهد و طلاقش دهد، یا "اگر" شوهر دومش فوت کند، "آنگاه‌" شوهر اولش که او را طلاق داده بود، مجاز به ازدواج مجدد با او نخواهد بود..." مقصود اصلی این آیات‌، ممانعت از ازدواج مجددِ شخص با همسر مطلقۀ خودش می‌باشد.

علت وضع چنین قانونی روشن نیست‌. گویا علت این است که اگر "ناشایستگی" زن آنقدر او را "ناپاک‌" کرده که برای طلاق دادنش کافی بوده‌، همین علت برای ممنوعیت از ازدواج مجدد با او نیز کافی می‌باشد. شاید هم علت این بوده که شوهر را از تصمیمی شتابزده باز دارد، و یا زن را در مقابل سوءاستفاده‌ها محفوظ دارد. علت چنین ممنوعیتی هر چه باشد، آنچه برای ما اهمیت دارد، این است که "ممنوعیتِ ازدواج مجدد با همسر سابق‌"، تنها "حکمی‌" است که در تمام این آیات آمده‌؛ در آنها هیچ حکمی به شوهران داده نشده که زنشان را طلاق دهند؛ و هیچ اشاره‌ای هم دال بر ترغیب به چنین عملی دیده نمی‌شود. برعکس‌، آنچه در این آیات آمده‌، این است که "اگر" طلاق ضروری شد، چه اقدامی باید کرد؛ این حکم در واقع مدارایی است با سنگدلی انسان‌.

اما پاسخ عیسی به فریسیان در مورد قانون موسی چه بود؟ پاسخ عیسی این بود که این اجازه موسی به‌خاطر سختدلی انسانها بوده است‌. با این گفته‌، مقصودش این نبود که این قانون از طرف خدا نبوده است‌؛ خدا فقط به‌خاطر ضعف بشری چنین اجازه‌ای داد، نه به‌خاطر اینکه اراده‌اش چنین بوده است‌. برای همین عیسی فرمود که به همین دلیل بوده که‌ «موسی شما را اجازت داد که زنان خود را طلاق دهید...» (۱۹:‏۸). اما بلافاصله به مقصود اولیه خدا اشاره فرمود و گفت‌:

«... لیکن از ابتدا چنین نبود.» به‌این ترتیب‌، حتی اجازه خدا در اصل با نهادی که وضع کرده بود، سازگار نبود.

ج‌) فریسیان طلاق را امری سبک می‌انگاشتند؛ عیسی آن را آنقدر جدی تلقی می‌کردکه به‌جز در یک مورد استثنایی‌، هر ازدواج مجدد بعد از طلاق را زنا خواند.

این نتیجه مباحثه او با فریسیان بود، و این همان چیزی است که در موعظه بالای کوه ثبت شده است‌. فرض بر این است که در اثر طلاق، طرفینِ طلاق‌گرفته مجدداً ازدواج خواهند کرد. فقط چنین فرضی است که توجیه می‌کند که چرا طلاق زن از سوی مرد بدون علتی موجه‌، "باعث زنا کردن او" می‌شود. عمل مرد فقط زمانی باعث چنین نتیجه‌ای می‌شود که زن مجدد ازدواج کند.

از آنجا که خدا مقرر فرمود که ازدواج پیوندی انحصاری و دائمی باشد، پیوندی که خدا به‌وجود می‌آورد و انسان نباید بگسلد، عیسی این نتیجه غیرقابل اجتناب را می‌گیرد که طلاق دادنِ شریک زندگی خود و ازدواج با دیگری‌، یا ازدواج شخص طلاق‌گرفته‌، به‌معنی وارد شدن به قلمرو روابطی ممنوع و زناآلود است‌. شخصی که در محضر قوانین بشری طلاق می‌گیرد، در محضر الهی هنوز در عقد شریک نخستینش می‌باشد.

عیسی برای این اصل‌، فقط یک استثناء قائل شده است‌: به‌غیر علت زنا (۵:‏۳۲ و ۱۹:‏۹). طلاق و ازدواج مجدد فقط زمانی مجاز است که یک گناه جدی جنسی‌، پیوند ازدواج را شکسته باشد. در این مورد، و فقط در این مورد است که عیسی تعلیم می‌دهد که طلاق مجاز است‌، یا دست کم می‌تواند صورت گیرد بدون اینکه طرفِ بی‌گناه احساس کند مرتکب زنا شده است‌.

اما مسأله به همینجا ختم نمی‌شود. باید مقصود عیسی را از این اجازه و استثنا درست درک کرد. باید دانست که عیسی نیز مانند موسی‌، این اجازه را با بی‌میلی صادر کرد، آن هم باز به‌خاطر سنگدلی انسان‌. درضمن‌، باید آن را در متن و چارچوب بلافصل آن درک کرد؛ چارچوب بلافصل آن‌، اظهار عیسی در مورد دائمی بودن ازدواج در نقشه الهی است‌؛ و چارچوب گسترده‌ترش‌، تعالیم عیسی در موعظه بالای کوه‌، و بعد تمام کتابمقدس است که پیام انجیل مصالحه را اعلام می‌دارد. آیا اهمیت کار آن عاشق الهی را به‌یاد نداریم که چگونه مشتاق بود که حتی همسر زناکارش‌، اسرائیل را، نزد خود باز آورد (ارمیا ۲:‏۱؛ ۳:‏۱؛ ۴:‏۱؛ هوشع ۲:‏۱-‏۲۳)؟ لذا هیچگاه نباید بحث در این زمینه را با سؤال در مورد مشروعیت طلاق آغاز کرد. درگیر شدن در علل موجه طلاق درست همان خطای فریسی‌گری است که عیسی محکومش می‌کرد.

تمام تأکید او در مباحثاتش با رابی‌ها حالتی مثبت داشت‌، چرا که او در باره نهاد ازدواج در نقشه اولیه خدا به‌عنوان پیوندی انحصاری و دائمی سخن می‌گفت‌، در بارۀ اینکه خدا دو انسان را زیر "یوغِ" پیوندی می‌برد که انسان نباید بشکند، در بارۀ دعوت پیروانش به عشق ورزیدن و بخشیدن یکدیگر، و در بارۀ صلح‌کردن در هر شرایطی که نزاع و اختلاف هست‌. کریزوستوم (یا یوحنای زرین‌دهان‌، از آبای کلیسا در قرن چهارم میلادی‌-م‌) به‌درستی این آیات را به خوشابه‌حال‌ها مربوط می‌سازد و در موعظه‌اش آنها را چنین تفسیر می‌کند: "زیرا هر که حلیم است‌، صلح‌کننده است‌، مسکین در روح است‌، و رحم‌کننده است‌، چگونه ممکن است همسر خود را از خود براند؟ کسی که آموخته که دیگران را به مصالحه فرا خواند، چگونه ممکن است با زنی که از آن خود اوست‌، طور دیگری رفتار کند؟" اگر از دریچۀ چنین کمال مطلوب‌، نقشه‌، و دعوت الهی بنگریم‌، طلاق را چیزی جز بیراهه‌ای فاجعه‌آمیز نمی‌بینیم‌.

برگرفته از مجله کلمه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط یک مسیحی  | 

- وقتی دل شکسته، گرانبار و خسته، در ظلمت گناه گم گشته،

به پای صليبش افتادم، پشيمان؛ از آنجا تابيد نور ايمان.

 

مسيحا، مسيحا، نورت بر من تابيد، مرا از گناهان رهانيد، رهانيد.

مسيحا، نگاهت آن مهر و صفايت، مرا بخشيد شادی و حيات!

 

2- گر چه مسکين و کور، ليکن پر از غرور، تا بار گناهم شد آشکار.

آنگه من به پای آن مصلوب افتادم، آنجا از ظلمت کرد آزادم.

 

مسيحا، مسيحا، نورت بر من تابيد، مرا از گناهان رهانيد، رهانيد.

مسيحا، نگاهت آن مهر و صفايت، مرا بخشيد شادی و حيات!

 

 3- حال ظلمت رخت بسته، بندهايم گسسته، طلوع کرده عيسی در قلبم.

مسيحا، نگاهم به نور روی توست؛ نجاتم ز فيض و رحم توست!

 

مسيحا، مسيحا، نورت بر من تابيد، مرا از گناهان رهانيد، رهانيد.

مسيحا، نگاهت آن مهر و صفايت، مرا بخشيد شادی و حيات!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 1:55  توسط یک مسیحی  | 

آیا واقعاً کتاب‌مقدس تحریف شده است‌؟

 

آرمان رشدی

 برای پاسخ به این سؤال‌، می‌توان از جنبۀ منفی‌، سؤال دیگری مطرح کرد:‌ "آیا دلیل و سندی وجود دارد که ثابت کند کتاب‌مقدس تحریف شده است‌؟" اغلبِ کسانی که می‌گویند کتاب‌مقدس تحریف شده‌، خود شخصاً تحقیق و تأملی در این خصوص نکرده‌اند و این مطلب را از دیگران شنیده‌اند. بعضی نیز ممکن است به دو دلیل متوسل شوند. ایشان یا کتاب‌مقدس را مغایر با عقاید و اعتقادات خود می‌یابند و نتیجه می‌گیرند که این کتاب نمی‌تواند صحیح باشد، یا به برخی اشکالات و تناقض‌های ظاهری در بعضی از قسمت‌های کتاب‌مقدس اشاره می‌کنند. اما از آنجا که این تناقض‌ها و اشکالات ظاهری در پرتو تفسیر صحیح کتاب‌مقدس قابل پاسخگویی می‌باشند، طبیعی است که بگوییم هیچیک از این دو دلیل برای اثبات تحریف کتاب‌مقدس کافی و منطقی نمی‌باشد.

 اما از جنبه مثبت‌، دلایل بسیاری وجود دارد که ثابت می‌کنند کتاب‌مقدس اصالت خود را حفظ کرده است‌. نخستین و مهم‌ترین دلیل‌، این است که اگر کتاب‌مقدس را خدا عطا کرده تا از طریق آن‌، انسان رستگاری ابدی را بیابد، خودِ او نیز بر حفظ آن نظارت می‌کند. اعتقاد به تحریف کتاب‌مقدس‌، به‌طور غیرمستقیم به این معنی است که خدایی که کلامش را برای رستگاری بشر عطا کرده‌، توانایی کافی برای حفظ آن را ندارد و اجازه می‌دهد کلامش به دست اشخاص نااهل بیفتد و تحریف شود. آیا اساساً چنین فرضی درست است‌؟ آیا کلام خدا اینقدر برای او بی‌ارزش است‌؟ آیا خدا نسبت به کلام خود اینقدر بی‌تفاوت است‌؟ به‌عبارت بهتر، باید گفت که اعتقاد به تحریف کتب آسمانی‌، درواقع کفر به خداست‌.

اصالت و اعتبار عهدعتیق‌

 علاوه بر غیرتی که خداوند نسبت به حفظ کلام خود دارد، او همواره مردانی را داشته و دارد که در این زمینه غیور بوده‌اند. به‌عنوان مثال‌، حضرت موسی که اولین کسی بود که کلام خدا را به‌صورت نوشته دریافت کرد، در حفظ آن بسیار غیور و متعصب بود و نمی‌توان پذیرفت که آن مرد خدا، اجازه تحریف کلام خدا را داده باشد. جانشین او، حضرت یوشع نیز به اندازه موسی به کلام خدا علاقه داشت و عشق می‌ورزید. در ابتدای رسالتش‌، هنگامی که می‌خواست قوم اسرائیل را در مقام جانشین موسی رهبری کند، خدا به او فرمود:‌ «این کتاب تورات از دهان تو دور نشود، بلکه شب و روز در آن تفکر کن تا بر حسب هر آنچه در آن مکتوب است‌، متوجه شده‌، عمل نمایی‌» (یوشع ۱:‏۸). به این ترتیب‌، می‌توان یقین داشت که تورات در زمان موسی و یوشع نمی‌توانسته تحریف شده باشد.

 بعد از روزگار این دو مرد خدا نیز همواره کاهنان و انبیای خداترسی بوده‌اند که نسبت به تورات عشقی وافر داشته‌اند. نمی‌توان تصور کرد که همۀ کاهنان و انبیا در یک زمان‌، به فساد کشیده شده‌اند و متحداً تصمیم به تحریف تورات گرفته‌اند. مهم‌تر از این این است که قوم اسرائیل و برخی از کاهنان ایشان‌، وقتی از تورات و کتب انبیا نااطاعتی می‌کردند، انبیا همواره با اشاره به تورات‌، ایشان را توبیخ می‌کردند و آنان را به اطاعت از تورات فرامی‌خواندند. اگر کسی تورات را تحریف کرده بود، این انبیای خداترس حتماً در پیام و کتاب خود، به این موضوع اشاره می‌کردند.

 مهم‌تر از همه اینکه خودِ خداوند ما عیسی مسیح‌، تورات و صُحُف انبیا را به‌طور کامل تأئید فرمود و خود را تحقق ‌بخشندۀ آنها می‌دانست‌. اگر تورات و کتب انبیا در دوره‌ای پیش از ظهور مسیح تحریف شده بود، حتماً مسیح آن را تذکر می‌داد. رسولان خداوند ما مسیح نیز با نقل‌قول از عهدعتیق‌، بر درستی و اعتبار آن صحه گذاردند.

 نکتۀ بسیار مهم این است که در حدود سال ۱۹۴۷، در یکی از غارهای دریای مرده در فلسطین‌، طومارهایی کشف شد که متعلق به قرن اول پیش از میلاد می‌باشند. این طومارها شامل تمام کتب عهدعتیق به‌غیر از کتاب استر هستند. مطالعه این طومارها نشان داد که متنی که امروز از عهدعتیق در دست ماست‌، عیناً آن متنی است که لااقل تا قرن اول پیش از میلاد موجود بوده است‌. به این ترتیب‌، با تأئیدی که خداوند ما مسیح بر عهدعتیق گذارد و کشف این طومارها که متعلق به دورۀ پیش از ظهور اوست‌، این یقین حاصل می‌شود که عهدعتیقِ موجود عیناً همان متنی است که توسط موسی و انبیا نوشته شده است‌.

اصالت و اعتبار عهدجدید

 کتب عهدجدید در زمان رسولان مسیح نوشته شد و بلافاصله در تمام خاورمیانه‌، اروپا و شمال آفریقا انتشار یافت و تکثیر شد. حال‌، اگر کسی ادعا کند که عهدجدید تحریف شده‌، باید بتواند بگوید که چه کسی آنها را تحریف کرده است‌. آیا رسولان‌؟ مسیح خود کتابی ننوشت‌، درنتیجه‌، رسولان نمی‌توانستند نوشته‌های او را تحریف کنند. اما آیا می‌توان تصور کرد که رسولان نوشته‌های خود را تحریف کرده باشند؟ شاید کسی بگوید که نوشته‌های رسولان را دیگران بعد از مرگ ایشان تحریف کردند. در جواب باید گفت که کتب عهدجدید که نوشتۀ رسولان مسیح است‌، چه در زمان خودِ ایشان و چه بعد از ایشان به‌طور گسترده در نقاط مختلف نسخه‌برداری و تکثیر شد؛ بسیار غیرمنطقی است که تصور کنیم تمام رهبران مسیحیت‌، در تمام نقاط جهان‌، در یک لحظه‌، متحداً تصمیم گرفته باشند که انجیل را تحریف کنند. اگر کسی در یک نقطه‌ای دست به چنین کاری می‌زد، طبیعتاً روزی بقیه متوجه این مسأله می‌شدند و موضوع برملا می‌شد. تازه‌، نسخی که از قرون اولیه مسیحیت در نقاط مختلف بدست آمده‌، همه یکسان و مشابه هستند.

تحریف با چه انگیزه‌ای‌؟

 به‌غیر از همۀ اینها، سؤالی که پیش می‌آید این است که اساساً چه انگیزه‌ای برای تحریف کتاب‌مقدس می‌توانسته وجود داشته باشد؟ معمولاً گفته می‌شود که رهبران مسیحیت کتاب‌مقدس را تحریف کردند تا اعمال نادرست خود را توجیه کنند. اگر کسی بخواهد برخلاف احکام کلام خدا رفتار کند، نیازی ندارد آن را تحریف کند؛ کافی است آن را به‌گونه‌ای وارونه تفسیر کند. مگر در تمام طول تاریخ کلیسا، رهبرانی نبوده‌اند که برخلاف دستورات انجیل رفتار کرده‌اند؟ آیا آنها انجیل را تحریف کردند؟ یا وقتی در قرن یازدهم و دوازدهم‌، کلیسا برخلاف دستور مسیح‌، اقدام به جنگهای صلیبی کرد، آیا فرمایش مسیح را در مورد محبت به دشمن و بخشش ایشان‌، تحریف کرد؟ نه‌! دستور مسیح در جای خود محفوظ بود و مردم برخلاف آن عمل می‌کردند.

 انسان وقتی در مقابل پیام انجیل قرار می‌گیرد، یا باید آن را بپذیرد، یا آن را رد کند. آنانی که آن را رد می‌کنند، دلایل مختلفی می‌آورند. مسأله تحریف کتاب‌مقدس یکی از این دلایل است‌. «اما هرگاه کسی پیام انجیل را رد می‌کند، علت اصلی این است که تاریکی را بیشتر از روشنی دوست می‌دارد» (یوحنا ۳:‏۱۹-‏۲۱). «واقعیت پرشکوه این است که کلام خدا زنده و مقتدر است و قادر است به تمام کسانی که در مقابل آن فروتن می‌شوند، حیات جاوید عطا کند و این حیات در پسر خدا، عیسای مسیح است» (اول یوحنا ۵:‏۱۱). آمین‌.

آرمان رشدی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 1:44  توسط یک مسیحی  | 

قیام جسمانی مسیح از مردگان از مهمترین ارکان ایمان مسیحی است‌. اهمیت بسزا و جایگاه مرکزی این اعتقاد بروشنی در گفته پولس رسول در اول قرنتیان ۱۵:‏۱۴منعکس است‌. او در جریان بحث مفصل خود در بارۀ این موضوع با تاکید بسیار و صراحتی چشمگیر اعلام می‌دارد که‌: «اگر مسیح برنخاست‌، باطل است وعظ ما و باطل است نیز ایمان شما».

این سخن پولس برای ایمان و الهیات مسیحی سخنی بس خطرناک است‌. او در اینجا عمارت رفیع ایمان و اعتقاد مسیحی را یکسره بر این باور که عیسای ناصری عملاً از مردگان زنده شد، استوار می‌بیند و بی‌پروا اعلام می‌دارد که اگر مسیح بواقع از مردگان زنده نشده باشد، تمام این عمارت فرو می‌ریزد.

این ویژگی ایمان مسیحی آن را از همۀ ادیان و مکاتب فکری و معنوی دیگر متمایز می‌سازد. در بسیاری از این مکاتب‌، برخطا بودن جزئی از نظام فکری متضمن واژگونی تمام نظام نیست‌. و اساساً از احتیاط به دور است که کل یک نظام بر صحت جزء کوچکی از آن استوار گردد. چه بسا که بخشی از یک فلسفه یا مکتب معنوی یا دین برخطا باشد، ولی قسمتهای دیگری از آن سودمند افتد و پیروی از آنها موجه و مقبول باشد. ذات و ماهیت بسیاری از ادیان و مکاتب معنوی موجود در دنیا چنان است که باطل بودن یک جزء به بطالت تمامی آن منجر نمی‌شود.

مسیحیان و متکلمان مسیحی چندی نیز کوشیده‌اند تا چنین نگرشی را در خصوص قیام مسیح از مردگان اتخاذ کنند و رواج دهند. به ادعای اینان‌، حتی اگر مسیح از مردگان برنخاسته باشد، هنوز بسیاری از قسمتهای ایمان و تعلیم مسیحی قابل قبول و سزاوار پیروی است‌. مسیحیت برای بسیاری صرفاً مکتبی فکری و اخلاقی یا طریقتی عرفانی است که متکی بر واقعیت تاریخی قیام جسمانی مسیح نیست‌.

کاملاً روشن است که پولس با این افراد هم‌عقیده نیست‌. برای او تمام ایمان مسیحی بر اعتقاد به قیام جسمانی مسیح از مردگان متکی است‌. همۀ آموزه‌های مختلف مسیحی که بررسی و مطالعۀ آنها سالها وقت لازم دارد، بر جزء کوچکی که همانا واقعیت تاریخی قیام مسیح است‌، استوار می‌باشد. "اگر مسیح برنخاست‌، باطل است وعظ ما و باطل است نیز ایمان شما". چه سخن تکان دهنده و چه اظهار نظر خطرناکی‌! او هم ایمان و هم وعظ مسیحی را که موجد آن است‌، بر واقعیت قیام استوار می‌سازد.

اگر مسیح برنخاسته‌، تمام تلاشهای شبانه‌روزی او برای اعلام انجیل باطل و بیهوده است‌. و اگر پیام انجیل که موعظه می‌شود، باطل باشد، پس ایمانی نیز که نتیجه و ثمر آن است‌، به همان اندازه باطل خواهد بود.

ولی چرا و چگونه قیام مسیح از مردگان از چنین اهمیت بالایی برخوردار است‌؟ در این نوشتار به پنج نکته در این خصوص می‌پردازیم‌.

۱- قیام مسیح از مردگان ضامن حقیقت ایمان مسیحی است‌.

خدا با زنده‌کردن مسیح از مردگان بر تعالیم و ادعاهای او مُهر تأیید زد. رستاخیز مسیح حقانیت او را به کرسی نشانید. مسیح در حدود سه سال خدمت خود بر روی این زمین ادعاهایی کرد و تعالیمی داد که در بسیاری قسمتها با آنچه یهودیان آن را حقایق الهی تلقی می‌کردند، مغایرت داشت و بی‌شک با آنچه بسیاری امروز حقیقت می‌شمارند منافات دارد. او ادعا می‌کرد که پادشاهی خدا در او به میان انسانها آمده است و اینکه سعادت واقعی همه انسانها منوط به واکنشی است که در برابر پیام و شخصیت او نشان می‌دهند. رهبران دینی یهود او را شخصی گمراه و گمراه کننده مردم تلقی کردند و سرانجام نیز به همین دلیل او را به دست رومیان به صلیب کشیدند.

مرگ بر روی صلیب از دیدگاه یهودیان مرگی معمولی یا افتخارآمیز نبود. به‌دار آویخته شدن‌، به هر نوعی‌، از معنایی دینی و الهیاتی برخوردار بود. کسی که مصلوب می‌شد، نه فقط از جانب انسانها رد شده بود، بلکه از جانب خدا نیز ملعون قلمداد می‌گشت‌. مرگ او به معنای دینی مرگی ننگین بود. به سخن دیگر، این امکان برای پیروان یهودی مسیح وجود نداشت که مرگ مسیح را شهادت در راه حقیقت قلمداد کنند.

تنها یک چیز می‌توانست حقانیت مسیح را به کرسی بنشاند و خط بطلان بر رأی محکمه دینی یهود بکشد. و این چیزی جز دخالت خدا در تاریخ و برخیزانیدن عیسی از مردگان نبود. مسیح خود بارها این را پیشگویی کرده بود. او اعلام داشته بود که به‌دست رهبران دینی یهود آزار دیده‌، کشته خواهد شد ولی خدا بعد از سه روز او را زنده خواهد کرد.

یهودیان طعم مظلومیت را بارها در تاریخ خود چشیده بودند. آنها بخوبی می‌دانستند که همیشه "حق‌" به "حق‌دار" نمی‌رسد. پارسایان بسیاری در طول تاریخ یهود تا به آخر در راه حقیقت ایستادگی کرده و به ناحق جان باخته بودند. اما یهودیان بر این اعتقاد بودند که خدا در پایان تاریخ‌، در روزی که "روز خداوند" نامیده می‌شد، این شهیدان پارسا را از مردگان برخواهدخیزانید تا برای ابد با او باشند. اعتقاد به قیامت مردگان نشأت‌گرفته از اعتقاد به عدالت خداوند و اعادۀ حق به حق‌دار بود.

آنچه در قیام مسیح از مردگان روی داد، دقیقاً همین بود، با این تفاوت که قیامت از پایان تاریخ به جلو کشیده شد و در بطن تاریخ جای گرفت‌. خدا با برخیزانیدن عیسی از مردگان مهر تأیید بر حقانیت مسیح و به تبع آن بر حقیقت ایمان و پیام مسیحی زد. رستاخیز مسیح است که به مؤمنین به مسیح این حق را می‌دهد که امروز در دنیایی که دیگر به وجود حقیقت اعتقاد ندارد، در دنیایی که همه کس و همه چیز را برحق می‌داند و تکثرگرایی‌ (اعتقاد به بیش از یک هستی و اصل‌) را وعظ می‌کند، با صدایی رسا پیام مسیح را اعلام نمایند.

قیام مسیح در کنار واقعه رهایی قوم خدا از مصر و عبور معجزه‌آسای آنها از دریای سرخ‌، دو معجزه بنیادی کتابمقدس را تشکیل می‌دهند که همه چیز دیگر به آنها تکیه دارد. اقرار بنیادین یک یهودی آن است که اسرائیل روزی در مصر اسیر بوده و خدا با دست قوی و با آیات و معجزات آنها را از اسارت رهانیده و به سرزمین آزادی رهنمون گردیده است‌. به همین سان‌، اقرار بنیادین یک مسیحی آن است که عیسی را بواقع کشتند، اما خدا او را بواقع از مردگان برخیزانید واگر این حقیقت نداشته باشد "باطل است وعظ ما و باطل است ایمان شما نیز".

۲- قیام مسیح از مردگان تعیین‌کننده و ضامن محصول ایمان مسیحی است‌.

ایمان مسیحی در پی چیزی کمتر از تولید و تولد انسان و انسانیتی نوین نیست‌. کلام خدا بارها از مرگ انسان کهنه و به دنیا آمدن انسانی نو در مؤمنین سخن می‌گوید. «شما آن انسان کهنه را با کارهایش از تن به در آورده و انسان تازه را پوشیده‌اید که در معرفت حقیقی به صورت خالق خویش در حال تازه‌شدن است‌»(کولسیان ۳:‏۹-۱۰). به دنیا آمدن این انسان تازه همان چیزی است که در کلام خدا "تولد تازه‌" نامیده شده است‌.

حال‌، این انسان تازه به واسطه قیام مسیح از مردگان به‌وجود آمده است‌. خدا «به حسب رحمت عظیم خود ما را به‌واسطۀ برخاستن مسیح از مردگان تولدی نو بخشید» (اول پطرس ۱:‏۳). نسل و نژاد بشری که خدا آفریده بود از طریق آدم و گناه او به تباهی کشیده شد. این را کلام خدا انسان کهنه یا قدیمی می‌نامد. این انسان به‌طور طبیعی از خدا دور است و از نظر معنوی و اخلاقی در گناهان خود مرده است‌. مسیح به نمایندگی از همۀ انسانها مصلوب شد و این گونه انسان قدیمی در او و به واسطۀ او مصلوب گردید. آنگاه در برخاستن او از مردگان انسانی نو متولد شد. به همین دلیل پولس اعلام می‌دارد که خدا به‌خاطر محبت عظیم خود «ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید.»(افسسیان ۲:‏۵، کولسیان ۲:‏۱۲-‏۱۳ و رومیان ۶:‏۳-‏۸).

بنابراین‌، قیام مسیح از مردگان از اهمیت بسزایی در تحقق رستگاری انسان برخوردار است‌. برخلاف آنچه گاهی تصور می‌شود، اهمیت الهیاتی قیام مسیح صرفاً در این نیست که نشان‌دهندۀ پذیرش قربانی مسیح از جانب خداست‌. رستاخیز، اهمیت و ارزش خود را صرفاً از مرگ مسیح به وام نمی‌گیرد. بلکه فی‌نفسه از لحاظ فراهم آوردن نجات و رستگاری برای انسانها نقش تعیین‌کننده دارد. بدون قیام مسیح از مردگان‌، تولد تازه و انسان تازه‌ای وجود نمی‌داشت‌. و به همین معناست که اگر مسیح از مردگان برنخاست باطل است وعظ و ایمان مسیحی‌.

اما مسیح براستی از مردگان برخاسته و این نشان می‌دهد که مسیحیان بیهوده در پی انجام امر محال نیستند. محصول ایمان مسیحی یک شعار توخالی و یک ایده‌آل دست‌نیافتنی نیست‌. خدا حقیقتاً این انسان نو را به وجود آورده است‌! آنچه در مسیحیان انجام شده و می‌شود یک چیز واقعی است و آنها حق دارند با صدای رسا این نوید را به جهانیان برسانند که در قیام مسیح انسان و انسانیتی نو پا به عرصۀ وجود نهاده و همه دعوت دارند که به آن بپیوندند.

۳- قیام مسیح از مردگان تعیین کنندۀ بُرد و گسترۀ پیام و ایمان مسیحی است‌.

بُرد پیام مسیحی و گسترۀ نجاتی که هدف آن را تشکیل می‌دهد، تمام خلقت را در برمی‌گیرد! کلام خدا در سخن گفتن از "انسان نو" زبان آفرینش را به‌کار می‌برد و از "خلقتی نو" سخن می‌گوید. «اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‌ای است‌؛ چیزهای کهنه درگذشت‌، اینک همه چیز تازه شده است‌»(دوم قرنتیان ۵:‏۱۷).

در این گفتۀ پولس‌، وعدۀ خدا مبنی بر آفرینش زمین و آسمانی جدید، چنان که اشعیاءنبی بیان داشته است‌، طنین می‌افکند: «زیرا اینک من آسمانی جدید و زمینی جدید خواهم آفرید و چیزهای پیشین به‌یاد نخواهد آمد و به خاطر نخواهد گذشت‌» (اشعیا ۶۵:‏۱۷). مطابق با این پیشگویی و پیشگوییهای همانند این‌، یهودیان اعتقاد داشتند که خدا در پایان تاریخ دست به آفرینشی نو خواهد زد. آنچه در قیام مسیح روی داده جلو کشیده‌شدن این آفرینش و آغاز آن در بطن خود تاریخ است‌. در خلقت نخست‌، آفرینش انسان نقطۀ اوج خلقت بود؛ در خلقت نوین‌، نقطۀ آغاز آن است‌. چنانکه در پیشگویی اشعیا نیز آشکار است‌، خدا نخست به احیا و نوآفرینی قوم خود دست می‌زند. او نخست انسان نو می‌آفریند و سپس نوآفرینی او از این انسان نوین به تمامی خلقت گسترش می‌یابد. این خلقت نوین هم اکنون آغاز شده است‌! خدا با زنده‌کردن مسیح از مردگان انسانی نو به‌وجود آورده و حال از طریق این انسان نوین دست به کار بازآفرینی تمامی خلقت است‌.

آنچه در قیام مسیح خلق می‌شود، صرفاً یک فرد انسانی نو نیست‌. رستگاری در مسیحیت غربی بسیاری اوقات بعنوان رخدادی فردی تلقی می‌گردد. حال آنکه قیام مسیح ضامن آفرینش روابط و مناسبات اجتماعی نوین و در نهایت حتی طبیعتی تازه است‌. در رستاخیز، نوسازی طبیعت و نجات آن نیز آغاز شده است‌. بدن قیام کرده مسیح‌، نخستین جزء از جهان طبیعی است که از نو خلق شده است‌.

نقشه و برنامه خدا برای نجات جهان و جهانیان طبیعت را نیز شامل می‌شود. کلام خدا به ما اعلام می‌دارد که جهان طبیعی نیز در اثر گناه انسان به تباهی کشیده شد و تن به بطالت داد. بیماریهای گوناگون و مصائب طبیعی از زمره نتایج این وضع هستند. به همین دلیل‌، طبیعت از دردی چون درد زایمان ناله برمی‌آورد و آه می‌کشد. این آه مانند آه هر زن زائویی‌، در عین حال‌، آه امید است‌، امید به روزی که خود خلقت نیز از قید فساد رهایی یافته ودر آزادی پرشکوه فرزندان خدا سهیم شود (رومیان ۸:‏۱۹-‏۲۲). نقشۀ خدا این است که روزی "همه چیز را" خواه آنچه در آسمان و خواه آنچه بر زمین است‌، تحت‌ حاکمیت مسیح جمع کند و این "همه چیز" طبیعت را نیز در برمی‌گیرد.

از همین رو، قیام مسیح هم روابط اجتماعی و هم رابطۀ ما را با طبیعت تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ما حق نداریم هر طور که می‌خواهیم با یکدیگر و یا با طبیعت رفتار کنیم‌. بشر امروز با استقرار روابط اجتماعی نادرست و با سوءاستفاده و بدرفتاری با طبیعت‌، جهان را به نابودی سوق می‌دهد. کلام خدا به ما یادآوری می‌کند که ما از آن خود نیستیم و مالک طبیعت نیز نمی‌باشیم‌. او یکبار به ما هستی بخشیده و بار دیگر در رستاخیز مسیح کار بازآفرینی انسان و طبیعت را آغاز کرده‌است‌. فرد مسیحی‌، طلایه‌دار و عامل گسترش این خلقت نوین است‌.

۴- قیام مسیح از مردگان ضامن قدرت پیام و ایمان مسیحی است‌.

کلام خدا به ما نشان می‌دهد که این قدرت رستاخیز مسیح است که امروز در مؤمنین عمل می‌کند. زندگی مسیحی از آغاز تا انجام بر عملکرد فیض خدا استوار است‌. نه تنها آمرزش گناهان و مقبول خداشدن با قدرت و تلاشی انسانی میسر نیست‌، بلکه برخورداری از یک زندگی خداپسندانه و رفتار کردن مطابق میل او نیز تنها با نیرویی که خود خدا می‌بخشد، امکان‌پذیر است‌. خدمت به خدا و خلق نیز، از نوع مسیحی آن‌، جز با نیروی خود خدا امکان ندارد.

حال‌، کتاب‌مقدس بیان می‌دارد که این نیروی مافوق‌طبیعی که در زندگی مؤمن به مسیح عمل می‌کند، چیزی جز قدرت قیام مسیح نیست‌. پولس رسول در افسسیان ۱۵:‏۱-‏۲۰ بیان می‌دارد که دعای او برای مؤمنین شهر افسس این است که روح خدا چشمان دل آنها را روشن سازد تا بدانند که «چه مقدار است عظمت بی‌نهایت قوت خدا نسبت به ما مؤمنین بر حسب عمل توانایی او که در مسیح عمل کرد چون او را از مردگان برخیزانید و به دست راست خود در جایهای آسمانی نشانید.»

به دیگر سخن‌، نیرویی که در زندگی مؤمنین عمل می‌کند، همان نیرویی است که مسیح را از مردگان زنده کرد. پولس در افسسیان ۳:‏۲۰ می‌گوید که این نیروی قیام که در ما عمل می‌کند قادر است «بی‌نهایت زیادتر از هر آنچه بخواهیم یا فکر کنیم‌» عمل کند. چه اطمینانی بالاتر از این می‌تواند برای شخص مؤمن وجود داشته باشد؟ قدرت قیام مسیح قادر است او را دگرگون کند و ضعفهای او را به قوت بدل سازد. قدرت قیام مسیح قادر است در هر مشکلی او را یاری دهد و در مبارزات زندگی به او پیروزی بخشد.

نیرویی که در زندگی مؤمنین عمل می‌کند، همان نیرویی است که مسیح را از مردگان زنده کرد.

رستاخیز مسیح ضامن به‌پایان رسیدن تمام رنجها و به کمال رسیدن کاری است که خدا شروع کرده‌است‌.

ولی این قدرت قیام‌، یک نیروی صِرف نیست‌، بلکه خود مسیح قیام‌کرده است که به واسطۀ روح‌القدس در ما ساکن می‌شود و در ما عمل می‌کند. در رساله افسسیان ۳:‏۱۶ پولس برای مؤمنین دعا می‌کند تا در انسانیت باطنی خود از روح خدا به قوت زورآور شوند تا مسیح در دلهای آنها ساکن شود.

قوت روح خدا با سکونت مسیح زنده رابطۀ مستقیم دارد. چنانکه خدا به‌واسطۀ روح خود در میان قومش ساکن می‌شود و در آنها عمل می‌کند، به همین شکل مسیح خداوند نیز به‌واسطۀ روح‌القدس در مؤمنین ساکن می‌شود و در آنها عمل می‌کند. به همین دلیل است که روح‌القدس "روح مسیح‌" نیز نام گرفته است‌(رومیان ۸:‏۹-‏۱۰ ؛ فیلیپیان ۱:‏۱۹)، زیرا حضور و عمل مسیح را به زندگی مؤمنین می‌آورد.

بعنوان مثال‌، پولس در رومیان ۱۵:‏۱۸-‏۱۹ چنین می‌گوید: «زیرا جرأت نمی‌کنم از چیزی سخن بگویم جز آنچه مسیح‌...از طریق من به انجام رسانیده است‌، چه به‌وسیله سخنان و چه از طریق کارهای من‌. او این را به نیروی آیات و معجزات‌، یعنی به نیروی روح خدا انجام داده است‌». به دیگر سخن‌، مسیح قیام‌کرده است که با آیات و معجزات در پولس و از طریق او عمل می‌کند. مسیح این کار را به‌واسطۀ روح‌القدس انجام می‌دهد. اما این کیفیت نوین و شکل جدید عمل مسیح در ایمانداران‌، پس از قیام او از مردگان و در نتیجۀ آن میسر گردیده است‌. به گفتۀ پولس "انسان اول یعنی آدم نفس زنده گشت‌، اما آدم آخر روح حیاتبخش شد"، که البته این "آدم آخر" کسی جز مسیح قیام‌کرده نیست‌. باشد که خدا چشمان دل همۀ ما مؤمنین را روشن سازد تا به عظمت قوت قیام مسیح که در ما عمل می‌کند پی ببریم‌.

۵- قیام مسیح از مردگان ضامن تحقق غایی پیام انجیل و پیروزی نهایی ایمان مسیحی است‌.

آنچه در نکات قبل در خصوص قیام مسیح بیان داشتیم‌، هنوز به تحقق کامل خود نرسیده است‌. هنوز حقیقت ایمان مسیحی بر بسیاری کسان پوشیده است‌. هنوز در زندگی مؤمنین جای پای انسان کهنه به چشم می‌خورد. هنوز طبیعت از درد فساد و تباهی ناله می‌کند و بدنهای ضعیف و فانی ما مؤمنین نیز که جزئی از همین طبیعت است‌، در این ناله شریک است‌. هنوز با وجود تمام آنچه از قدرت قیام مسیح در زندگی خود تجربه می‌کنیم‌، باید اذعان بداریم که زندگی ما هنوز پر از ضعفها، شکستها، و رنجهاست‌.

رستاخیز مسیح ضامن به پایان رسیدن تمامی این رنجها و به کمال رسیدن کاری است که خدا آغاز کرده است‌. رستاخیز مسیح تضمین می‌کند که روزی حقیقت ایمان مسیحی بر همگان عیان خواهد شد. روزی خواهد رسید که حیات تازه‌ای که در ما بعنوان نسل جدید بشری دمیده شده است‌، بدنهای فانی ما را نیز تحت تأثیر و نفوذ کامل خود خواهد گرفت‌، چنان که آنها نیز به شباهت بدن پرجلال مسیح تبدیل خواهند یافت‌.

و بالاخره قیام مسیح تضمین می‌کند که روزی طبیعت نیز از قید فساد رهایی خواهد یافت تا در آزادی فرزندان خدا شریک شود. با قیام مسیح قیامت آغاز شده است‌! و هیچ چیز نمی‌تواند مانع تداوم و تسّری آن به تمام عالم خلقت گردد. مسیح نوبر خوابیدگان است‌. او نوبر تمامی خلقت نیز هست‌! او خمیرمایه‌ای است که تمام خمیر را مخمر خواهد کرد. در او برای دنیای تاریک ما امید هست‌. در او خدا با تمامی قدرت و محبت خود در این جهان و در میان ما مشغول کار است‌. اگر او برنخاسته باشد، باطل است وعظ و ایمان ما. ولی سپاس خدا را که او براستی از مردگان برخاسته است‌!

دکتر مهرداد فاتحی

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 3:23  توسط یک مسیحی  | 

1 Beloved, believe not every spirit, but try the spirits whether they are of God: because many false prophets are gone out into the world. 2 Hereby know ye the Spirit of God: Every spirit that confesseth that Jesus Christ is come in the flesh is of God: 3 And every spirit that confesseth not that Jesus Christ is come in the flesh is not of God: and this is that spirit of antichrist, whereof ye have heard that it should come; and even now already is it in the world. 4 Ye are of God, little children, and have overcome them: because greater is he that is in you, than he that is in the world. 5 They are of the world: therefore speak they of the world, and the world heareth them. 6 We are of God: he that knoweth God heareth us; he that is not of God heareth not us. Hereby know we the spirit of truth, and the spirit of error. 7 Beloved, let us love one another: for love is of God; and every one that loveth is born of God, and knoweth God. 8 He that loveth not knoweth not God; for God is love. 9 In this was manifested the love of God toward us, because that God sent his only begotten Son into the world, that we might live through him. 10 Herein is love, not that we loved God, but that he loved us, and sent his Son to be the propitiation for our sins. 11 Beloved, if God so loved us, we ought also to love one another. 12 No man hath seen God at any time. If we love one another, God dwelleth in us, and his love is perfected in us. 13 Hereby know we that we dwell in him, and he in us, because he hath given us of his Spirit. 14 And we have seen and do testify that the Father sent the Son to be the Saviour of the world. 15 Whosoever shall confess that Jesus is the Son of God, God dwelleth in him, and he in God. 16 And we have known and believed the love that God hath to us. God is love; and he that dwelleth in love dwelleth in God, and God in him. 17 Herein is our love made perfect, that we may have boldness in the day of judgment: because as he is, so are we in this world. 18 There is no fear in love; but perfect love casteth out fear: because fear hath torment. He that feareth is not made perfect in love. 19 We love him, because he first loved us. 20 If a man say, I love God, and hateth his brother, he is a liar: for he that loveth not his brother whom he hath seen, how can he love God whom he hath not seen? 21 And this commandment have we from him, That he who loveth God love his brother also.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 23:34  توسط یک مسیحی  | 

مروری بر زندگی شهدای کلیسای ایران/۲
 

 

کشیش سودمند در تاریخ ۳۰ ژوئن سال ۱۹۵۱ در خانواده‌ای مذهبی در شهر مشهد چشم به‌جهان گشود. در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شدند و بنابراین سرپرستی او را مادرش برعهده گرفت. به شهادت خود ایشان، آنچه او را از همان اوان کودکی نسبت به مسیحیت کنجکاو کرد، واقعه‌ای بود که در سن ۷ سالگی برایش اتفاق افتاد.

در نزدیکی شهر ایشان دهکده‌ای بود که اکثر ساکنان آن را افراد کلیمی و مسیحی تشکیل می‌دادند. هر بار که اهالی این دهکده برای کشیدن آب به چاهی که در نزدیکی محل سکونت برادر سودمند بود می‌رفتند، ایشان و دوستان هم‌سن و سال‌شان به‌سوی آن‌ها سنگ پرتاپ می‌کردند و آنان را نجس می‌خواندند. یکی از روزها که طبق معمول به سنگ‌اندازی مشغول بودند، برادر سودمند با سنگ سطل یکی از زنان مسیحی را ‌شکست. اما به‌هنگام فرار پایش به تخته‌سنگی گیر ‌کرد و محکم به زمین افتاده، ‌به‌شدت زخمی ‌شد. ناگاه او آن خانم مسیحی را دید که به‌سویش می‌آید، و به‌تصور اینکه عن‌قریب کتک مفصلی نیز از او خواهد خورد از ترس قالب تهی کرد. اما در کمال حیرت دید که آن زن مسیحی به طرفش آمده، او را در آغوش گرفت و زخم وی را شست و پانسمان کرد. برادر سودمند چنین محبتی را به‌عوض نفرت هیچگاه فراموش نکرد، و تصویر بسیار مثبتی از مسیحیان در ذهنش نقش بست.

برادر سودمند دوران سربازی را در شهر اهواز گذراند و ظاهراً پس از مدتی به‌شدت بیمار ‌شد. دوستی ارمنی داشت که مرتب به او سرکشی می‌کرد و جویای حالش بود. برادر سودمند از طریق این دوست مسیحی پیام انجیل را ‌شنید و بدان لبیک ‌گفت. پس از دوران سربازی به مشهد باز‌گشت، اما وقتی خانواده‌اش از ایمان آوردن او باخبر شدند او را از منزل اخراج ‌کردند، بنابراین ایشان به اصفهان ‌رفتند و در بیمارستان مسیحی آنجا مشغول کار ‌شدند.

در نزدیکی بیمارستان، یک مؤسسۀ نابینایان نیز بود که توسط مسیحیان اداره می‌شد. برادر سودمند هر از گاه از این مؤسسه بازدید می‌کرد و عاقبت در سن ۲۹ سالگی با یکی از شاگردان نابینای این مؤسسه به‌نام دوشیزه مهتاب نوروش که مسیحی بسیار خوبی بود پیوند ازدواج ‌بست، که ثمرۀ آن چهار فرزند بود. برادر سودمند پس از ازدواج کماکان در بیمارستان مسیحی اصفهان مشغول کار بود و هم‌زمان در کلیسای اصفهان نیز خدمت می‌کرد. اما با آغاز انقلاب و اخراج ایشان از بیمارستان مسیحی اصفهان در سال ۱۹۷۹، به‌اتفاق خانواده به مشهد نقل مکان کردند و به‌زودی در منزل مسکونی خودشان کلیسایی تأسیس نموده، به بشارت و شبانی ایمانداران آن شهر پرداختند. با گسترش کار خدا در مشهد، رفته رفته بر فشارها نیز افزوده شد و به‌زودی کلیسای مشهد تعطیل گردید و برادر سودمند به‌مدت یک ماه بازداشت شدند. در این مدت به ایشان اخطار شد که یا ایمان مسیحی خود را ترک کنند و دست از بشارت بردارند، و یا جان‌شان در خطر خواهد بود.

پس از آنکه موقتاً از زندان آزاد شدند، رهبران کلیسا به ایشان پیشنهاد کردند که به‌همراه خانواده از کشور خارج گردند و شبانی کلیسایی را در یونان برعهده بگیرند. اما برادر سودمند در کمال شجاعت اعلام داشتند که خداوند ایشان را برای خدمت در ایران خوانده است و حتی اگر این خدمت متضمن پرداخت بها باشد، ایشان تا به آخر وفادار خواهند ماند. چند هفته بعد از برادر سودمند خواسته شد مجدداً خود را به مقامات قضایی مشهد معرفی کنند. نزدیک دو هفته از ایشان خبری نبود، تا عاقبت در روز سوم دسامبر سال ۱۹۹۰ به خانواده ایشان خبر داده شد که زندانی به‌خاطر پافشاری در ایمان مسیحی‌ خود در محوطۀ زندان مشهد به‌دار آویخته شده و در مخروبه‌ای در حومۀ شهر مدفون ‌است. برادر سودمند تنها کشیشی است که رسماً از سوی مقامات قضایی حکومت ایران به‌خاطر عدم انکار ایمان مسیحی‌ خود اعدام شده است.

 
 
 

آخرین شهید گرانقدر کلیسای ایران در طی چند سال گذشته، برادر عزیز ما محمد باقر یوسفی ملقب به روانبخش بود که در سال ۱۹۶۴ میلادی در شهرستان امیرکلا واقع در استان مازندران چشم به‌جهان گشود. برادر روانبخش از کودکی علاقۀ شدیدی به امور روحانی داشت.

در دوران سربازی، روزی بر حسب اتفاق پیام انجیل را به‌زبان فارسی از طریق یکی از ایستگاه‌های رادیویی مسیحی شنید و سخت شیفتۀ محبت و بخششی شد که در مسیحیت یافت می‌شد. بنابراین با مسئولین آن رادیو تماس گرفت و سؤالات خود را با آن‌ها در میان گذاشت. آن‌ها نیز پس از چندی کشیش مهدی دیباج را به ایشان معرفی کردند که او نیز در استان مازندران زندگی می‌کرد. برادر روانبخش پس از مدتی تحقیق و مطالعۀ دقیق کتاب‌مقدس، سرانجام قلب خود را به مسیح سپرد و تصمیم گرفت زندگی خود را وقف خدمت به نجات‌دهندۀ خویش نماید، و از آنجا که برای کار خدمت اشتیاق فراوان داشت، پس از ازدواج با خانم اختر رحمانیان از ایمانداران مشهد، در کلیسای گرگان مشغول خدمت شد.

برادر روانبخش و همسرشان در همان سال‌های اولیه ازدواج با اینکه خود زندگی بسیار ساده‌ای داشتند، در کمال بزرگواری پذیرفتند که در غیاب کشیش دیباج که به‌خاطر مسیح در زندان بود، از دو پسر ایشان که در آن زمان ۱۴ و ۱۶ ساله بودند نگهداری کنند. برادر روانبخش پس از مدتی به اتفاق خانواده به شهرستان ساری رفتند و شبانی ایمانداران استان مازندران را بر عهده گرفتند. ایشان در کمال فروتنی به تک تک ایمانداران و حق‌جویانی که بعضاً در روستاهای دورافتادۀ این استان زندگی می‌کردند سرکشی می‌نمودند و به مسائل و مشکلات آن‌ها رسیدگی می‌کردند.

بارها از طرف مقامات استان مازندران به ایشان اخطار شد که دست از بشارت بردارند و این استان را ترک کنند، اما برادر روانبخش با ایمان به دعوتی که برای رساندن پیام نجات به هم‌شهریانش از طرف خدا داشت، با شجاعت اعلام نمود که هرگز استان زادگاه خود را ترک نخواهد کرد. ایشان علاوه بر خدمت در استان مازندران، برای ایمانداران ایرانی مقیم کشورهای همسایه نیز بار داشت و در جریان سفری به پاکستان از او دعوت شد به‌طور تمام وقت در آنجا خدمت کند.

برادر روانبخش روز بیست و هشتم سپتامبر سال ۱۹۹۶ حوالی ساعت ۶ صبح به قصد دعا از منزل خارج شد. غروب همان روز به خانوادۀ ایشان خبر دادند که جسد او را در حالی‌که در جنگل‌های حومۀ ساری از درختی آویزان بود پیدا کرده‌اند. اگرچه مقامات کوشیدند شهادت برادر روانبخش را خودکشی جلوه دهند، با توجه به تهدیداتی که پیشتر علیه ایشان شده بود کمتر تردیدی باقی است که ایشان نیز همچون سایر شهدای کلیسای ایران به‌خاطر استقامت در ایمان مسیحی‌ قربانی ددمنشی افرادی کوردل شدند. برادر روانبخش به هنگام شهادت تنها ۳۲ سال داشتند.

 
 
 

بهرام ویلیام دهقانی تفتی پسر اسقف دهقانی در ۲۲ سپتامبر سال ۱۹۵۵ در بیمارستان مسیحی اصفهان متولد شد. دوران کودکی را در اصفهان گذراند و در مدرسۀ ابتدایی که به‌نام جدّش دکتر کار تأسیس شده بود درس خواند. هوش و ذکاوت سرشارش به‌حدی بود که معلمانش از پاسخ به سؤالات او درمی‌ماندند و از نبوغ چنین کودکی خردسال در حیرت می‌شدند.

بنابراین والدینش با اینکه ترجیح می‌دادند پسرشان در ایران تحصیل کند، به‌زودی بنا به‌اصرار دوستان و آشنایان وی را به انگلستان فرستادند تا استعدادهایش، به‌ویژه در زمینۀ موسیقی، به یُمنِ امکانات آموزشی آنجا به بهترین وجه شکوفا گردد. بدین ترتیب بهرام در سال ۱۹۶۸ در سن دوازده سالگی راهی انگلیس شد و در مدرسه‌ای شبانه‌روزی به تحصیل پرداخت. در آنجا نیز پیشرفتش چشمگیر بود و به‌زودی موفق به دریافت بورسیه‌ای شد که مخصوص دانش‌آموزان فوق‌العاده باهوش بود.

بهرام پس از پایان تحصیلات مقدماتی، در سال ۱۹۷۳ در یکی از کالج‌های معروف دانشگاه آکسفورد پذیرفته شد و پس از سه سال به اخذ مدرک لیسانس در رشته‌های سیاست، فلسفه و اقتصاد نائل گردید. سپس جهت تکمیل تحصیلات خود به امریکا رفت و در سال ۱۹۷۸ با مدرک فوق‌لیسانس در رشته اقتصاد از دانشگاه جورج واشنگتن فارغ‌التحصیل شد. در آن ایام ایران در تب و تاب انقلاب بود و بهرام جوان که احساس می‌کرد تحولی نوین در وطنش در حال شکل‌گیری است، مشتاق بود هر چه زودتر به ایران بازگردد تا از نزدیک شاهد وقایع باشد.

به همین جهت برغم توصیۀ پدر که او را تشویق می‌کرد دورۀ دکترا را نیز به پایان برساند، در تابستان سال ۱۹۷۸ به ایران بازگشت و در کالج دخترانۀ دماوند واقع در شمال تهران به‌تدریس اقتصاد و ادبیات نمایشی مشغول شد. بهرام می‌خواست از این طریق خدمت سربازی خود را نیز انجام دهد. او علاوه بر تدریس، به‌طور نیمه‌وقت به‌عنوان مترجم برای خبرگزاری NBC نیز کار می‌کرد. در ژانویۀ سال ۱۹۸۰ لازم شد که بهرام به‌مدت دو روز به انگلیس سفر کند.

بنابراین مطابق مقررات آن دوران گذرنامه خود را ۵ روز قبل از پرواز به مقامات دولتی تحویل داد تا روز پرواز آن را در فرودگاه بازپس بگیرد. اما در فرودگاه به او گفته شد که اسمش در "لیست سیاه" است و اجازۀ خروج از کشور را ندارد. بهرام که برای چنین ممانعتی هیچ‌گونه دلیلی سراغ نداشت، از اینکه گروهی آزادی او را سلب ‌کرده‌اند سخت آزرده‌خاطر شد و کوشید با مراجعه به دستگاه‌های دولتی، علت توقیف گذرنامه‌اش را جویا شود. اما پاسخی نمی‌یافت. تنها به او گفته شد که گرۀ کار در اصفهان است. وقتی به اصفهان مراجعه کرد، به او گفتند:

"با خودت مشکلی نداریم، اما پدرت دردسر ایجاد می‌کند. به او بگو اموال کلیسا را به ما تحویل بدهد." بهرام به این ناعدالتی اعتراض کرد، اما به او گفتند: "مواظب باش! خودت هم ممکن است دستگیر شوی!" چنین ناعدالتی باعث شد اندوهی عظیم بر دل بهرام که عاشق خدمت به کشورش بود سنگینی کند، اما به‌واسطۀ شخصیت آرام و امیدواری که داشت خم به ابرو نیاورد و متانت و آرامش همیشگی خود را حفظ کرد.

چندی بعد، از مسافرت او به انگلیس جهت شرکت در مراسم ازدواج خواهرش نیز جلوگیری شد، اما بهرام کماکان با احساس مسئولیت به تدریس در کالج ادامه داد. چند هفته بعد، روز ۶ می سال۱۹۸۰، درحالی‌که بهرام از تدریس در کالج دماوند بازمی‌گشت، چند نفر اتومبیلش را متوقف کرده، او را به یکی از خیابان‌های خلوت حوالی زندان تهران بردند و سپس ناجوانمردانه وی را در اتومبیل خودش به‌ضرب گلوله از پای درآوردند.

اینکه قاتلین بهرام در آن فاصله به او چه گفتند یا از او چه خواستند، نمی‌دانیم. همین‌قدر می‌دانیم که بهرام هیچگاه ایمان مسیحی خود را انکار نکرد و برضد پدرش نیز سخنی نگفت. دعایی که اسقف دهقانی به‌مناسبت قتل بهرام در طلب آمرزش برای قاتلین پسرش نوشته است، یکی از تکان‌دهنده‌ترین دعاها به‌زبان فارسی است و حکایت از عمق محبت و بخشش مسیحی دارد.

بهرام دهقانی تفتی جوان‌ترین شهید شناخته‌شدۀ کلیسای ایران است. بااین‌حال بی‌تردید از بین مسیحیان فارسی‌زبان شهدای دیگری نیز بوده‌اند که کمتر کسی داستان زندگی‌شان را می‌داند. تمامی این عزیزان به جمع کثیر بیشمارْ شهدایی پیوسته‌اند که از آن زمان که مسیح فرمود "به آنان که پیرو اویند جفا خواهند رساند"، در راه منجی‌شان از جان خود گذشته‌اند.

آری، مسیح هیچگاه یک زندگی آسوده و بی‌دغدغه به پیروان خود وعده نداد، و اینطور نیست که با مسیحی شدن تمام مشکلات به یکباره از میان برداشته شود. برعکس، دنیا از مسیحیان راستین نفرت خواهد داشت، چون از نور و راستی متنفر است. به‌همین خاطر است که تاریخ کلیسا سراسر پر است از زحمات و جفاهایی که مسیحیان به‌خاطر وفادار ماندن به مسیح متحمل شده‌اند.

اما خبر خوش این است که عیسای مسیح این وعده را نیز به ما داده که در مشکلات و سختی‌ها همراه ما خواهد بود و هرگز رهایمان نخواهد کرد. باشد که ما نیز با الگو گرفتن از پایمردی این مردان ایمان، آماده باشیم با دلیری به نجات‌دهندۀ خود وفادار بمانیم و حتی اگر لازم باشد، در راه او از جان و مال خود نیز بگذریم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 12:58  توسط یک مسیحی  |